تبلیغات
IT و تکنولوژی - شما معجزه نمی‌فروشید؟
 
IT و تکنولوژی
با سلام،بازدید کننده ی گرامی نظر یادت نره در ضمن ادامه ی مطالب در کلید ادامه مطلب میباشد
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد میرشكار نژاد

شما معجزه نمی‌فروشید؟

اندازه گیری تب کودک

وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک‌ترش صحبت می‌کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آن‌ها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: «فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.»

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان، انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بود که متوجه بچه‌ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد، ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟

سارا جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می‌خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!

دختر بچه توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجـزه می‌تواند او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم. قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

کودک

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد. این هم تمام پول من است، من از کجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه داروخانه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم. نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که قبلا" پرداخت شده است.





نوع مطلب : مطالب جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:45 ق.ظ
I am genuinely pleased to glance at this website posts which contains
plenty of useful information, thanks for providing these data.
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
Hello just wanted to give you a brief heads up and
let you know a few of the images aren't loading properly.
I'm not sure why but I think its a linking issue.

I've tried it in two different browsers and both show the same outcome.
شنبه 19 فروردین 1396 08:09 ب.ظ
I was very happy to find this great site. I need to to thank you for ones time just
for this fantastic read!! I definitely loved every bit of it and I have you book-marked to see new
things in your website.
جمعه 11 فروردین 1396 12:56 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some pics to drive the message home a little bit, but
other than that, this is wonderful blog. A fantastic read.
I'll certainly be back.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


این وبلاگ در مورد فناوری و تکنولوژی بوده است اوقات خوشی را برای شما آرزو دارم در ضمن بنده به دلیل اینکه سایت تبیان منبع موثقی از مطالب می باشد اکثر مطالب را از این سایت بر روی وب خود قرار میدهم

مدیر وبلاگ : محمد میرشكار نژاد
مطالب اخیر
نظرسنجی
کدام یک از موارد بیشتر شود؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :